ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
117
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى )
بود عمرو بن عامر را ، و او جدّ انصار بود از مدينة الرّسول صلّى اللّه عليه و سلّم . قبيلهى أوس و خزرج ، و سيّد جمله بنى كهلان از آل قحطاناند . پس عمرو بينديشيد ازان ضياعهاى آباد و جايهاى نزه . پس پسر خويش ، حارث ، را پيش خواند و اهل قبيله را و پسر را گفت : " چون من بر سر انجمن اشراف ترا كارى فرمايم مرا ناواجب پاسخ كن . و من ترا عصاى بزنم ، تو مرا يك لطمه بزن . " حارث گفت : " حاشا كه من هرگز اين كنم . و هيچ آزادزاد پدر را لطمه نزند . " حارث را عمرو گفت - و عمران همچنين روايتست - نام او و گفت : " من همىفرمايم ترا ، و درين كارى هست . " پس ديگر روز أشراف حمير و جماعت سادات يمن جمع گشتند به محفلى بزرگ . عمران حارث را كارى فرمود ، پاسخ زشت كرد . پدرش او را بزد به عصا . حارث پدر را لطمهيى بزد . عمران سوگند خورد كه : " در زمينى كه مرا چنين خوارى رود نباشم . " بزرگان حمير و سادات به شفاعت برخاستند ، سود نداشت و سوگند زيادت كرد . پس گفت : " اين ضياع و اسباب من بخريد ، كه دلم از مقام اين جايگاه سرد گشت ، تا ديگر جاى روم . " چون دانستند كه حقيقت همىگويد به بهاى گران ضياع او جمله ، و هرچه نابردنى بود ، بخريدند ، و عمران با جماعت خويش برفت . و از بعد مدّتى بند گسسته گشت ، و سيل اندرآمد و همه زمين يمن پست گشت و هامون شد . و هيچ عمارت نماند ، مگر جايى كه بر بلندى بود ، چون ارمان و حضرموت و عدن و چنين جايها . پس اين گروه ممزّق شدند در ناحيتها . و حارث به يثرب آمد و مقام گرفت به جوار جهودان كه از بيت المقدّس بگريخته بودند از بختنصّر . و حصارها ساخته ، چون فدك و خيبر و بنى قريظه و ديگرها . و نسل حارث به يثرب بماند ، جمله اوس و خزرج فرزندان اواند . و ثعلب بن عمرو برادر حارث بودى ، به ذى قار رفت و مقام گرفت . و پسر او خزاعه بود كه بنى خزاعه جمله فرزندان اواند . و ثعلب بن عمرو و بعضى ازيشان به تهامه افتادند . و پس سوى حرم رفتند ، و ساكنان حرم بنى جرهم بودند درين وقت . پس فعل جرهميان زشت گشت و پليد در جوار خانهى خداى عزّ و جلّ . و مردم ، نام او ساف ، زنا كرد با زنى ، نايله نام ، اندر كعبهى خداى عزّ و جلّ ، و حقّ تعالى ايشان را مسخ گردانيد و سنگ گشتند دو پاره . و همچنان بماند افتاده تا وقت عمرو بن لحىّ - و السّلام . در حديث عمرو بن لحى وى بود كه دين اسمعيل پيغامبر عليه السّلام به بت پرستى بدل كرد . و سبب چنان بود كه به وقت حج از همه قبيلهها بيامدندى از